persianweblog persianblog
از من ... برای تو

 

از روز يکشنبه گذشته کلاس آموزش زبان فارسی پسرم شروع شد ...
خيلی خوب است که در جايی با مادرانی برخورد کنی که دغدغه های خود تو را دارند ... کسانی که فرزندان خود را به مدارس غير ايرانی سپرده اند چرا که مدارس ايرانی خارج از کشور فاقد استانداردهای لازم امروزی در امر آموزش هستند ٬ کسانی که نگرانند مبادا فرزندانشان زبان و فرهنگ و تاريخ خود را فراموش کنند ٬ کسانی که از روزی می ترسند که فرزندانشان تبديل به يک غريبهء ناآشنا شوند . 
يکی از مادران که علاوه بر يک دختر هشت ساله که همکلاسی محمد بود دو دختر هفده و چهارده ساله هم داشت با اندوه می گفت "...  به هر حال بايد قبول کرد که فرزندان ما با خود ما بيگانه اند ٬ آنها بين دو دنيا ٬ دو فرهنگ و دو زندگی متفاوت گير کرده اند ... در حالی که همسر من هنوز نگران اينست که شلوارهای دخترانه روز به روز تنگتر ميشود و بلوزها روز به رزو کوتاهتر ٬ دختر بزرگم رويای سفر به پاريس برای گذراندن تعطيلات تابستانی به همراه دوستانش را دارد ... "
واقعا تربيت يک بچه ايرانی در يک کشور و فرهنگ ديگر کار شاقی است !!!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۳ - غزل

 

نشريه پيام خليج در شماره مهرماه ۱۳۸۳ خود مطلبی دارد که دوست دارم نظر همه دوستانم را در مورد آن بدانم ...

قطعه ای کوتاه از يک پيرمرد ۸۵ ساله در آستانه مرگ
اگر می توانستم يکبار ديگر زندگی کنم آنوقت سعر می کردم اشتباهات بيشتری مرتکب شوم و آنقدرها هم بی عيب و نقص نباشم .
بيشتر استراحت می کردم و نادانتر از اين سفر می کردم . در واقع خيلی چيزها بود که من آنها را بيش از حد جدی گرفتم ٬ بايد ديوانه تر می بودم ٬ اگر يکبار ديگر به دنيا می آمدم شانس خود را بيشتر امتحان می کردم ٬ بيشتر سفر می کردم ٬ قله های بيشتری را فتح می کردم ٬ رودخانه های بيشتری را شنا می کردم ٬ به نقاط تازه تر می رفتم و بستنی های بيشتری می خوردم .
با مشکلات حقيقی رو در رو می شدم و مشکلات خيالی را کنار می گذاشتم . می دانيد ٬ من از آدمهايی بودم که لحظه به لحظه عمرم را محتاط و عاقلانه می زيستم ٬ اگر دوباره به دنيا می آمدم تمام لحظات زندگيم را از آن خود می کردم .
من از آن آدمهايی بودم که هميشه با دماسنج و کيسه آب جوش و بارانی و چترنجات سفر می کردم . اگر دوباره به دنيا می آمدم سبکتر سفر می کردم ٬ اگر زندگی از نوع تکرار می شد در سپيده دم صبح های بهاری با پای برهنه به پياده روی می رفتم و در پاييز تا دير وقت به خانه برنمی گشتم ٬ چرخ و فلکهای بيشتری سوار می شدم ٬ طلوع خورشيد را بيشتر نگاه می کردم و اوقات بيشتری را با بچه ها می گدراندم .
فقط اگر زندگی تکرار می شد .
اما ميدانيد که نمی شود .

شما چه فکر می کنيد ؟

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۳ - غزل

 

- مامان ٬ برای چی توی ايران خيابانها را چراغانی کردن و جشن گرفتن ؟
- بخاطر ولادت امام زمان ٬ يعنی تولدش .
- امام زمان يعنی چی ؟
- يعنی يک آدم خوب که خدا خيلی دوستش دارد و يک روز می آيد مردم فقير را نجات ميدهد و با آدمهای بد می جنگد .
- اگر از اون يک چيزی بخواهيم به ما ميدهد ؟
- اگر چيز خوبی باشد ٬ بله .
- مامان لطفا ميشه برويم جشن تولدش که من بوسش کنم و ازش خواهش کنم وقتی آن روز برای فقيرا غذا ‌‌می آورد برای من هم يک Playstation 2 بياورد   

<< عيد همگی مبارک >>

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۳ - غزل