persianweblog persianblog
از من ... برای تو

 

زمانيکه در طول جشنواره فيلم فجر خلاصه ای از داستان فيلم مارمولک را در روزنامه خواندم ٬ متعجبانه فکر کردم که چطور اجازه ساخت چنين فيلمنامه ای داده شده است ؟! شوخی شوخی با روحانيت هم شوخی ... البته کمال تبريزی قبلا هم در فيلم ليلی با منست به خيلی از ورود ممنوعهای وزارت ارشاد وارد شده و از آنها به سلامت جسته بود ولی اين يکی ديگر مثل راندن ماشين در خلاف جهت حرکت اتوبان بود !!! حيرت من از ساخت چنين اثری با وجود آنکه سالهاست از سينمای ايران و فضای حاکم بر آن بدورم تا آنجا بود که در انتهای يک بحث شيرين خانوادگی - سياسی - سينمايی با گل آقای خانه نتيجه گرفتيم که فيلم اکران نخواهد شد برای همين هم وقتی خبر اکران نوروزی را شنيديم کلی خوشحال شديم و خودمان را سرزنش کرديم که به فضای هنری کشور تا اين درجه بدبين بوديم . اگرچه بعد از آن عيد آمد و برخلاف تبليغات وسيع و پيش فروش بليطها ٬ مارمولک نيامد !؟!؟!؟ بنابراين بديهی بود که با شنيدن خبر اکران فيلم در دبی شروع به تنظيم جدول زمانی خانواده کردم تا در ميان آشوب کلاسهای خودم و درسهای مردافکن گل پسر و کارهايی بی پايان گل آقا وقتی برای ديدن آن پيدا کنم . خوشبختانه اشتياق گل آقا برای ديدن فيلم (که برای آنها که او را می شناسند کمی عجيب است!!) و تعطيلات ترم بهاری مدرسه بلاخره زمانی را به ما داد تا به ديدن فيلم برويم و بعد از مدتها يک ساعت و چهل دقيقه مفرح را مقابل پرده نقره ای پشت سر بگذاريم .
و اما فيلم مارمولک به آسانی نسخه ديگری از فيلم ليلی با منست ميباشد . همان آدمی که به تصادف در موقعيت اشتباهی قرار گرفته و تضاد شخصيتی او با اين وضعيت ٬ فضایِ کمدی را خلق ميکند که به سختی می توان در مقابل آن قهقه خنده را سر نداد . مثل بيشتر ساخته های سينمايی مشرق زمين فيلم شروع خوب و تاثيرگذاری دارد که بيننده را با داستان همراه ميکند . شخصيتهای نو و تازه فيلم به آن طراوت خاصی می بخشند ٬ سارق رک گو و بانمکی که مثل مارمولک از در و ديوار بالا ميرود ٬ رييس سرد و مقرراتی زندان ٬ روحانی دلنشينی که کتاب شازده کوچولو را می خواند ٬ بيوه جوان و زيبايی که در طول فيلم با سارق ديروز و روحانی نمای امروز مشغول نظر بازی است ٬ متولی خشکه مقدس مسجد و پسرانش به همراه گوشه و کنايه های نه چندان پنهان و بعضا واضح و آشکار فيلم ٬ همه و همه داستان را با قوت و زيبايی به پيش ميبرند ولی از ديد من فيلم در انتها کمی دچار شتابزدگی ميشود گويی در انتهای فيلم خود سازندگان هم از ميزان جسارتی که به خرج داده اند دچار ترديد و وحشت شده و به سير تحول شخصيت رضا مارمولک شتابی غير منطقی بخشيده اند .
دلپذيرترين نکته فيلم بازی دلنشين و گرم پرويز پرستويی است که بی ترديد گفتارهای ناب فيلم در ايفای هر چه بهتر نقش او را بسيار ياری داده اند . فيلم پيامهای پنهان زيادی دارد که در لابلای گفتارهای تند روحانی نمای جاهل مسلک پنهان است مثل " آقا جان بهشت که زورکی نميشود ! آنقدر فشار ميدهيد که از آنور جهنم ميزند بيرون ..." . جالب اينجاست که همين روحانی قلابی با آن حرفهای بودارش موفق ميشود مسجد بی رونق و خلوت محله را که زير سلطه متولی خشکه مقدس و غير قابل انعطافش تقريبا متروک شده بود ٬ آباد و پر رفت و آمد سازد . بنظر من تاثير گذارترين نمای فيلم جايی است که انبوهی از کفش جلوی در مسجدی ديده ميشود که پليس برای دستگيری امام جماعت آن آمده است !!!!!
حرفهای زيادی پشت سر اين فيلم هست . اينکه توقيف فيلم در ايران صرفا يک نماش تبليغاتی است برای فروش بيشتر آن ٬ اينکه فيلم بعد از حدف چند نما و گفتار و بعد از ماههای محرم و صفر به نمايش در خواهد آمد يا خبر (شايعه؟!) راهيابی فيلم به جشنواره فيلم کن ... بهر حال من شخصا اميدوارم فيلم مارمولک با تمام حرف و حديثهايی که پشت سر آنست در ايران به نمايش درآيد . از هر چه بگذريم مردم ما واقعا به خنديدن نياز دارند ...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۳ - غزل

 

مادرانه
هر روز بعدازظهر منم و دوچشم منتظر به انتهای خيابان برای رسيدن اتوبوس ...
اتوبوس از راه ميرسد و من از آن دورها دو چشم شاد و پرخنده را ميبينم با همان لبخند آشنا و غير قابل مقاومت هميشگی ٬ خنده ای که فقط برای منست و نه برای هيچ کس ديگر . دستهای کوچکی که به شادی ديدار دوباره می جنبد و در نهايت خود را به دستهای من ميسپارد . در لحظات اول ٬ دلتنگ از دوری چند ساعته ٬ فقط در آغوشش ميکشم و ميبوسمش ولی به زودی چشمم به چيزهايی می افتد که تحملش برای يک مادر وسواسی کمی دشوار است .
دستهايش پر از لکه ماژيک و آبرنگ است ٬ پيراهن سفيد ٬ خاکستری شده و اونيفرم مرتب و زيبای صبح به وضع اسفناکی درآمده و کفشهای براق و واکس خورده پر از خاک است در حالی که صاحب آنها شاد و بی خيال در مورد وقايع آن روز وراجی ميکند . تا به طبقه هفتم برسيم بيشتر گفتنی ها را گفته و از آنجا غرغرهای هر روزه من شروع ميشود "چرا لباست اينقدر کثيف است ٬ چرا دستهايت را نشستی ٬ چه ميکنی که زير ناخنهايت اينقدر سياه است ٬ باز پيراهنت ماژيکی شده آخر نميگويی من چطور بايد اين پيراهن را بشورم و ... " ولی او سرخوش و بی خيال کفشهايش را در مياورد و در حالی که ردی از ماسه را برجای ميگذارد به داخل خانه ميپرد و مستقيم به طرف توالت ميرود ... در همان حال که او همچنان می خندد و وراجی ميکند ٬ من محتويات کيفش را زير و رو ميکنم و به غر زدن ادامه ميدهم "چرا اينقدر بد خط نوشتی ٬ باز مدادت گم شد ٬ شلوارت را از روی تخت بردار و آويزان کن ٬ پيراهنت را بگذار داخل ماشين لباسشويی و ... " گاهی که غر زدنهايم از حد ميگذرد با آن چشمهای سياه و زيبايش نگاه سرزنش آميزی به من ميکند و من در آن نگاه بچگانه کودکی های خودم را بياد مياورم و ساکت ميشوم . بلاخره زمانی که آشوب اوليه فرو مينشيند و من و پسرم کنار هم آرام ميگيريم محکم بغلش ميکنم ٬ موهايش را ميبويم و به خودم ميگويم چه شيرين است مادر بودن علی رغم همه دردسرهايش ...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۳ - غزل

 

سيزده بدر خوش گذشت ؟!
ايرانی بودن آدابی دارد که يکی از مهمترين آنها برگزار کردن جامع و کامل مراسم ايام نوروز است که با زدن به کوه و دشت و صحرا در روز سيزدهم سال به پايان ميرسد . من مطمئن هستم که همه ايرانيان در سراسر دنيا امروز يک جوری سيزده بدر را برگزار کرده اند حتی اگر مثل ما طرفهای غروب به پارکی در وسط بيابان رفته و به يک ساندويچ مرغ گاز زده باشند ...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۳ - غزل

 

وقتی دلت گرفته از هزار تا چيز کوچک و بزرگ ...
وقتی احساس بی عرضگی ميکنی چون کاری که انجام دادن آن برای همه خيلی آسان است ٬ برای تو تبديل شده به يک معضل ...
وقتی خيلی خسته ای و دلت يک جای دنج و خلوت می خواهد تا خوب گريه کنی ...
يک دفعه گلدان کوچک کاکتوس گوشه تراس گل ميدهد تا به يادت بياورد که بهار است و بايد بهاری بود و شاد ...
واقعا که چقدر آسان و ساده ميتوان شاد بود و شاد زيست !

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۳ - غزل

 


بهار آمد !  
برای من ...
بهار يعنی سبز کردن سبزه و شاد شدن از ديدن هر کدام از جوانه هايش ...
بهار يعنی چيدن سفره هفت سين با شوق و ذوق ...
بهار يعنی مسافرتهای نوروزی به شيراز ...
بهار يعنی بوی نخلستانهای جنوب که همراه شده با عطر فراموش نشدنی گلهای بهار نارنج ...
بهار يعنی پهنه وسيع دشتهای سبز و زيبای استان فارس که در اين فصل پر است از گلهای بابونه و شقايقهای سرخ در زير رنگ آبی آسمان بی نظيرش ...
بهار يعنی عطر خاطره انگيز ياسهای امين الدوله و رنگين کمان بنفشه های زيبای حافظيه ...
بهار يعنی مهمانی رفتن ها و مهمانی دادنهای بامزه و پشت سر هم که گاهی باعث ميشود يکی از قوم و خويشهای دور را در عرض سه روز پنج بار ببينی ...
بهار يعنی عيدی گرفتن از دست پدربزرگ ...

 چند سال است بهار واقعی را احساس نکرده ام ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۳ - غزل