persianweblog persianblog
از من ... برای تو

 

گاهی فکر ميکنم ٬
زندگی هر يک از ما حلقه ای از يک زنجير است ... زنجيری که ما را به خانواده ٬ دوستان ٬ هم محله ای ها ٬ همشهری ها ٬ کشورمان و جهان متصل ميکند ... 
بسيار ديده ام که يک نفر مرتکب اشتباه ميشود ولی يک گروه تاوان اين اشتباه را پس ميدهند ...
پس در واقع نميتوان گفت اين زندگی منست و دوست دارم با آن هر آنچه می خواهم بکنم ...
زندگی ما در واقع بخشی از زندگی عزيزترين کسان ما هم هست !

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۳ - غزل

 

فيلسوف کوچولو

ـ مامان ...
ـ بله 
ـ شما گفتی که خدا توی قلب منست !
ـ آهان !
ـ  استاد محمد (معلم درس قرآن مدرسه)  گفته خدا خيلی خيلی بزرگ است !
ـ بله درسته ...
ـ ولی امروز ميس ايوا (معلم کلاس) به ما گفت اگر دستمان را مشت کنيم ٬ قلبمان همان اندازه است ... خدا چه جوری توی مشت کوچيک من جا ميشود وقتی خيلی خيلی بزرگ است ؟!
ـ ...................... 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۳ - غزل

 

يادش بخير !
صبح زود که بيدار ميشوم از خوشی توی دلم قند آب ميشود به يک خيز دست و صورت را ميشويم و با خيز دوم صبحانه را می خورم و به سرعت برق و باد آماده ميشوم و از خانه ميزنم بيرون ... هوای صبح بهاری ارديبهشت ماه حتی در تهران دود گرفته هم بوی گُل ميدهد . يک نفس عميق و دويدن به سمت ايستگاه ... طبق معمول زودتر سر قرار ميرسم و صبر ميکنم تا دوستم از راه برسد و برويم طرف ايستگاه مينی بوس ... غلغله است و تا نوبت سوار شدن به ما برسد دوتا مينی بوس پر ميشود و ما خدا را شکر ميکنيم که سر خط قرار گذاشته ايم ... راهها شلوغ است و ترافيک بيداد ميکند ... بلاخره ميرسيم . ذوق زده و شاد ٬ انگار نه انگار که اين آمدنها کار هر ساله مان است ... اول از همه بايد ببينيم شرکتهای انتشاراتی مورد نظرمان در کدام غرفه جا خوش کرده اند پس مجهز ميشويم به يکی يک دانه نقشه و پهن ميشويم روی چمنها برای علامت گذاری و راهيابی ... انگار که به جستجوی گنج آمده ايم ... به دنبال غرفه های مورد نظر شروع به راه رفتن ميکنيم و در جستجوی غرفه ها و راهها گم ميشويم و در اين گم شدنها غرفه ها و انتشاراتی های جديدی را پيدا ميکنيم ... شلوغی و قيل و قال جمعيت و عطر کتاب ٬ ما را از اين سو به آن سو ميکشاند ... ساعتها مثل برق و باد ميگذرد ٬ گرسنگی و خستگی امانمان را بريده ... بعد از ايستادن در يک صف طولانی يکی يک ساندويچ و نوشابه ميخريم و مينشينيم روی چمنها ٬ هم فال است و هم تماشا ! هم می خوريم و خستگی در ميکنيم هم يافته های ارزشمندمان را زير و رو ميکنم ٬ عنوان بيشتر کتابها يکيست چون بايد در کتابخانه هر دويمان باشد ولی بعضی را شريکی خريده ايم " اين را من ميخرم آن يکی را تو بعد با هم می خوانيم ... " بايد حساب اندوخته اندک دانشجويی را هم داشت ! اندوخته ای که چندين ماه است برای خريد کتاب از نمايشگاه بين المللی کتاب تهران جمع شده است ...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۳ - غزل

 

خبر کوتاه بود و تلخ و مثل تيغ تيز بر سرمان فرود آمد !
کيومرث صابری فومنی درگذشت ...
زمانی که من و هم دوره های من دانش آموز و دانشجو بوديم نه بازيگرانی با چهره و ژستهای آنچنانی وجود داشت و نه فوتباليستهايی با انواع موهای دراز و کوتاه و تيپهای عجيب و غريب . آلبومهای موسيقی که منتشر ميشد هيچ کدام پاپ! نبود و استفاده از کانالهای ماهواره ای هم که هر روزه ما را در جريان آخرين خبرهای هنرمندان عزيز لس آنجلسی !؟!؟!؟ قرار بدهند و يا متناوبا گوشزد کنند که چقدر بدبخت و عقب افتاده هستيم ٬ رايج نبود . فيلمها و سريالها اکثرا تلخ بودند و محدود . فضای کشور ٬ شهر ٬ محله ٬ خيابان و دانشگاه آنقدر بسته و تاريک بود که اگر جزوه ای درسی را از همکلاسی مذکر(و ايضا مونث برای برادران دانشجو) ميگرفتی و چند روز بعد نامت در تابلو اعلانات داشکده نبود که بايد برای پاره ای توضيحات به اطاق فلان مراجعه کنی ٬ خوش شانس بودی ... ولی گل آقا بود که هر هفته با شوق انتظارش را ميکشيديم و از سر افلاس دانشجويی آنرا شريکی ميخريديم و سر کلاس يواشکی می خوانديم ٬ فکر ميکرديم ٬ می خنديديم و گاهی غمباد ميگرفتيم ... در ايران نبودم وقتی شنيدم هفته نامه گل آقا را خود شخص گل آقا تعطيل کرده و به خودم گفتم آنقدر از اين طرفيها و آن طرفيها حرف شنيد که خسته شد و به گمانم اين سرنوشت همه کسانی است که طرف مردمند . برای نسل من گل آقا سمبلی از اميد بود که به ما ياد داد ٬ ميشود دنيا را جور ديگری ديد .
امروز دوستان و ياران هميشگی گل آقا به همراه مردمی که سالها با گل آقا خنديده و گريه کرده اند او را به خاک ميسپارند . ديگر کسی نيست که با عصای مبارکش بر سر غضنفر بیسواد بکوبد و يا سبيل شاغلام را دود بدهد ... گل آقای مردم ايران رفت .

توضيح : در اين صفحه ميتوانيد ياداشت نيک آهنگ کوثر و ساير دوستان هميشگی گل آقا را در سوگ او ببينيد .

بعد از تحرير : اگر دوست داريد خبرهای بيشتری در اين زمينه داشته باشيد از صفحه گل آقا رفت هم ديدن کنيد . پيوند اين صفحه رادر وبلاگ پاکنويس ديدم .

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۳ - غزل

 

گاهی فکر ميکنم ٬
آدم مهاجر مثل گلی است که از شاخه اش جدا کرده و در گلدان نفيسی قرار داده اند ...
شايد در کشور ميزبان زندگی امروزی و رفاه بيشتری داشته باشد ولی خيلی زود می پژمرد ٬ حتی اگر خودش هم اين را نداند ! چرا که مجبور است بخش زيادی از طراوت و نيرو جوانی اش را صرف تطبيق دادن خود با يک محيط و فرهنگ بيگانه نمايد .
بعد از تحرير : ديشب بعد از فرستادن ياداشت اين نکته به ذهنم رسيد که غم انگيزترين وجه قضيه آنست که همانگونه که آن گل را نميتوان دوباره به شاخه وصل کرد انسان مهاجر هم به سختی ميتواند دوباره به کشور خودش برگردد و با شرايط آنجا سازگار شود .
قصه کبوتر دو بُرجه را شنيده ايد ؟ قصه انسان مهاجر همانست ...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳ - غزل

 

من فکر ميکنم هر خانه ای موسيقی خاص خودش را دارد که اصليترين ساز آن صدای ساکنين آن خانه است . آهنگ اين صداها به هر خانه ای نيرو و حيات می بخشد و اگر روزی به هر دليلی يکی از اين صداها در اين کنسرت خانوادگی نباشد ٬ خانه بخشی از نيرو و حيات خود را از دست ميدهد و انگار يک جورهايی تقارن زندگی در آن خانه به هم می ريزد . در چنين شرايطی مشکل ميتوان برای خيلی کارها از جمله نوشتن تمرکز کرد !
هميشه فکر ميکردم اگر همسرم (که از پديده وبلاگ نويسی دل خوشی ندارد) در خانه نباشد ٬ نوشتن ياداشتها کار آسانتری خواهد بود ولی حالا که در سفر است می فهمم که صدای طنز آميز او وقتی که از من و وبلاگم انتقاد ميکند (انتقادی کاملا کوبنده چون او اصلا مطالب را نمی خواند !!!!) به نوعی بخشی از موسيقی ذهنی من در موقع نوشتن ياداشتهايم شده و بدون آن مشکل ميتوانم بنويسم .
همسرم ! موسيقی خانه ما بدون تو کامل نيست . کی به خانه برميگردی ؟ 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۳ - غزل