persianweblog persianblog
از من ... برای تو

 

مادرانه
هر روز بعدازظهر منم و دوچشم منتظر به انتهای خيابان برای رسيدن اتوبوس ...
اتوبوس از راه ميرسد و من از آن دورها دو چشم شاد و پرخنده را ميبينم با همان لبخند آشنا و غير قابل مقاومت هميشگی ٬ خنده ای که فقط برای منست و نه برای هيچ کس ديگر . دستهای کوچکی که به شادی ديدار دوباره می جنبد و در نهايت خود را به دستهای من ميسپارد . در لحظات اول ٬ دلتنگ از دوری چند ساعته ٬ فقط در آغوشش ميکشم و ميبوسمش ولی به زودی چشمم به چيزهايی می افتد که تحملش برای يک مادر وسواسی کمی دشوار است .
دستهايش پر از لکه ماژيک و آبرنگ است ٬ پيراهن سفيد ٬ خاکستری شده و اونيفرم مرتب و زيبای صبح به وضع اسفناکی درآمده و کفشهای براق و واکس خورده پر از خاک است در حالی که صاحب آنها شاد و بی خيال در مورد وقايع آن روز وراجی ميکند . تا به طبقه هفتم برسيم بيشتر گفتنی ها را گفته و از آنجا غرغرهای هر روزه من شروع ميشود "چرا لباست اينقدر کثيف است ٬ چرا دستهايت را نشستی ٬ چه ميکنی که زير ناخنهايت اينقدر سياه است ٬ باز پيراهنت ماژيکی شده آخر نميگويی من چطور بايد اين پيراهن را بشورم و ... " ولی او سرخوش و بی خيال کفشهايش را در مياورد و در حالی که ردی از ماسه را برجای ميگذارد به داخل خانه ميپرد و مستقيم به طرف توالت ميرود ... در همان حال که او همچنان می خندد و وراجی ميکند ٬ من محتويات کيفش را زير و رو ميکنم و به غر زدن ادامه ميدهم "چرا اينقدر بد خط نوشتی ٬ باز مدادت گم شد ٬ شلوارت را از روی تخت بردار و آويزان کن ٬ پيراهنت را بگذار داخل ماشين لباسشويی و ... " گاهی که غر زدنهايم از حد ميگذرد با آن چشمهای سياه و زيبايش نگاه سرزنش آميزی به من ميکند و من در آن نگاه بچگانه کودکی های خودم را بياد مياورم و ساکت ميشوم . بلاخره زمانی که آشوب اوليه فرو مينشيند و من و پسرم کنار هم آرام ميگيريم محکم بغلش ميکنم ٬ موهايش را ميبويم و به خودم ميگويم چه شيرين است مادر بودن علی رغم همه دردسرهايش ...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۳ - غزل