يادش بخير !
صبح زود که بيدار ميشوم از خوشی توی دلم قند آب ميشود به يک خيز دست و صورت را ميشويم و با خيز دوم صبحانه را می خورم و به سرعت برق و باد آماده ميشوم و از خانه ميزنم بيرون ... هوای صبح بهاری ارديبهشت ماه حتی در تهران دود گرفته هم بوی گُل ميدهد . يک نفس عميق و دويدن به سمت ايستگاه ... طبق معمول زودتر سر قرار ميرسم و صبر ميکنم تا دوستم از راه برسد و برويم طرف ايستگاه مينی بوس ... غلغله است و تا نوبت سوار شدن به ما برسد دوتا مينی بوس پر ميشود و ما خدا را شکر ميکنيم که سر خط قرار گذاشته ايم ... راهها شلوغ است و ترافيک بيداد ميکند ... بلاخره ميرسيم . ذوق زده و شاد ٬ انگار نه انگار که اين آمدنها کار هر ساله مان است ... اول از همه بايد ببينيم شرکتهای انتشاراتی مورد نظرمان در کدام غرفه جا خوش کرده اند پس مجهز ميشويم به يکی يک دانه نقشه و پهن ميشويم روی چمنها برای علامت گذاری و راهيابی ... انگار که به جستجوی گنج آمده ايم ... به دنبال غرفه های مورد نظر شروع به راه رفتن ميکنيم و در جستجوی غرفه ها و راهها گم ميشويم و در اين گم شدنها غرفه ها و انتشاراتی های جديدی را پيدا ميکنيم ... شلوغی و قيل و قال جمعيت و عطر کتاب ٬ ما را از اين سو به آن سو ميکشاند ... ساعتها مثل برق و باد ميگذرد ٬ گرسنگی و خستگی امانمان را بريده ... بعد از ايستادن در يک صف طولانی يکی يک ساندويچ و نوشابه ميخريم و مينشينيم روی چمنها ٬ هم فال است و هم تماشا ! هم می خوريم و خستگی در ميکنيم هم يافته های ارزشمندمان را زير و رو ميکنم ٬ عنوان بيشتر کتابها يکيست چون بايد در کتابخانه هر دويمان باشد ولی بعضی را شريکی خريده ايم " اين را من ميخرم آن يکی را تو بعد با هم می خوانيم ... " بايد حساب اندوخته اندک دانشجويی را هم داشت ! اندوخته ای که چندين ماه است برای خريد کتاب از نمايشگاه بين المللی کتاب تهران جمع شده است ...

/ 26 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
roshanak

من وقتی ميرم کتاب فروشی دلم ميخواد هرچی کتابه بار کنم ببرم خونمون ولی نه پولش هست و نه کاميون برای حمل . مخصوصا وقتی دانشجو بودم و با بچه ها ميرفتيم کتاب بخريم ميگفتيم بچه ها بريم حسرتکده؟ اما خوب تو همون حسرتکده ها انقدر خاطرات خوش برای ادم مي مونه که خودش يه کتاب ميشه. موفق باشی

mohammad (shiroo

من عاشق نمايشگاه ام.خيلی با حاله.ولی از وقتی دانشجو شدم نتونستم برم (:

روزبه

سلام . امسال که فرصت نداشتم به نمایشگاه کتاب برم . هر چند اگر فرصت هم داشتم باز نمی رفتم . مگه این همه کتاب که تا الان خوندم به چه دردی خورده که از این به بعد بخوام بخونم ؟

نازیار

نمایشگاه کتاب از هر سال خلوت تر بود. نون و گلدون ... به روز شد.

tina

سلام اميدوارم زودتر کامپيوترت درست شه و اپديت کنی .

معصومه

بازم سلام.چه خوب من که به دلم مونده.راستی اگه شد یه سال با هم یه روزه بریم و بیایم.

مهرانا

سلام . مرسی از نظر لطفت . آره خبرش رو دارم فيلم گارو خيلی منتظرش بودم . اگه کارگردان درست کار کنه مشکل قد حل ميشه . يادمه تو يه فيلم که با سو شميتا بازی کرده بود اصلا توجه نکرده بودن تقريبا اونا هم قد هستن . اونوقت يه چکمه پاشنه بلند پوشيده بودن پای سوشميتا .خيلی بد شده بود . راستی اينم بگم عزيزم تا به من برسه دق ميکنم تو ايران که نميشه فيلم ديد . خوشبختی کارت اين تليزيونهای زی تيوی و زی سينما هم گير نمياد . اين شانس ما کی خوب ميشه خدا ميدونه ديگه کلافمون کرده . خوش باشی سلام به اهل بيت برسون

گولمالی

سلام..سلام....بابا کاش منم از خوشی این طوری تو دلمون قند بازی بود . من اگه همسایتون بودم هر روز صبح میومدم آب میریختم روت که قندای دلت آب بشه . آخه تو سن بالا تر قند واسه آدم ضرر داره . موفق باشی .

گولمالی

سلام...سلام....چه خوب که صبح ها قند تو دلت آب میشه . من اگه همسایتون بودم هر روز صبح آب میریختم روت که قندای دلت آب بشه که بزرگ شدی مشکلات قندی پیدا نکنی . موفق باششی ۱۰۰۰ تا .

sadegh

سلام.نثر خوبی داريد.به من اما زياد دخل پيدا نمی کنه.موفق باشيد.